شب ها

دست های پینه بسته اش را از درز شیشه ی موتر داخل کرد.

هوای بیرون سرد بود. دانه های ریز برف از صبح که شروع کرده بود به باریدن، یک سر باریده بود تا الان که ساعت هشت و سی دقیقه را نشان می داد. خیابان فرعی خلوت بود. آن قدر خلوت و سیاه که دیدن دست های چروک و پینه بسته اش از درز شیشه ی موتر برایم ترسناک بود. از کجا آمده بود؟ چطور من ندیده بودمش؟

کاش پنجره را کامل بسته بودم. اول پنجره های موتر کامل بسته بودند. سرم را تازه شسته بودم و موهایم خیس بودند. از درز پنجره ها باد سردی می آمد که مستقیم می خورد به موهایم و سرم درد گرفته بود. شیشه ها را کیپ کردم و بخاری موتر را تا آخر روشن کرده بودم. شیشه های موتر را بخار گرفته بود. نمی توانستم بیرون را ببینم. شیشه های جلو را پایین کرده بودم، اندازه ی دو ناخن. که بخارهای شیشه ی موتر را با خود ببرد این هوای سرد. بخاری را کم کرده بودم و صدای تیپ را بلند.

- کشکی خانه مه روی د روی تو بودی..

گل  و لای در خیابان فرعی زیاد بود. موتر داخل یک چاله ی پر از گل و لای بند مانده بود و داشتم تمام تلاشم را می کردم که از آن چاله ی پر گل و لای موتر را بکشم بیرون که دست های پینه بسته آمده بود داخل موتر.

دست های لرزانی که از شدت سرما سرخ شده بود و رو به کبودی بود.

ترسیده بودم. برای یک لحظه هنگ کرده بودم.

کلید قفل دروازه های موتر را چک کردم. دورازه ها قفل بودند.

از کجا آمده بود؟ آهسته سرم را چرخاندم به طرفش. پیرزن قد کوتاه و خمیده ای بود که چادر سیاه کلانش را پیچانده بود دور دهان و بینی اش. صورتش از سرما چروک تر شده بود. لب هابش می لرزید. آهسته زیر لب چیزی می گفت.

- دل سنگت بسوزه...

صدای تیپ تمام موتر را پر کرده بود. تکان خوردن لب های پیرزن را می دیدم.

دستم را بردم طرف داشبورد موتر و بیستی ای را که از باقی مانده ی پول تیل گرفته بودم از درز شیشه ی موتر می دهم دستش.

پول را نمی گیرد و سرش را شور می دهد.

- کمه؟ واقعا که

نمی فهمم چه می گوید؟ فقط می بینم که پول را نمی گیرد و لرزش لب هایش بیشتر شده. بیستی را با عصبانیت می گیرم و پایم را فشار می دهم روی گاز.

تمام گل و لایی که در گودال سرک است می پاشد روی پیرزن. موتر شور نمی خورد.

پیرزن بی توجه به گل و لایی که پاشیده روی لباس هایش هم چنان به شیشه ی موتر چسبیده. دست هایش را قفل کرده روی شیشه ی موتر و لب هایش شور می خورد. صدای تیپ را کم می کنم.

می گویم: چی می گی؟

صدایم می لرزد، شاید ترسیده ام. این وقت شب چه موقع بیرون آمدن بود. آن هم توی این هوا.

پیرزن با دست دیگرش که آزاد است می زند به شیشه ی موتر.

اشکم می ریزد.

شیشه ی موتر را کمی پایین تر می کشم، اندازه ی یک ناخن.

می گویم: چی می گی؟

پیرزن که از شدت سرما مچاله تر شده و می لرزد. با دست آزادش اشاره می کند به آن طرف تر، کنار درخت.

چشمانم را تیزتز می کنم. بسته ی سیاه مچاله شده ای را کنار درخت می بینم. خوب که دقت می کنم در حال شور خوردن است. شور خوردن های خفیف. آن قدر خفیف که اگر دقت نکنی هیچ متوجه نمی شوی.

اشک هایم شر می زند از دو چشمم.

- خانم .... خانم...

پایم ناخوداگاه می رود روی گاز. دوباره گل و لای را می پاشم روی لباس و سر و صورت پیرزن.

- بچه م...

و اشاره می کند به بسته ی سیاه مچاله شده ی کنار درخت.

- خدایا...

اشک هایم می ریزند. صورتم گرم گرم می شود.

- خاله پس شو.

و پایم را روی گاز می فشارم.

- خاله پس شو.

تیر موتر از چاله ی پر از گل و لای می آید بیرون.

اشک هایم می ریزند روی صورتم.

دست پبرزن از شیشه ی موتر جدا می شود. پایم را روی پدال گاز فشار می دهم. به سر خیابان که می رسم بر می گردم و پشت سرم را نگاه می کنم، دو بسته ی مچاله شده را در خیابانی که از برف پوشیده شده است می بینم.

صورتم داغ شده است. اشک هایم ناخوداگاه روی صورتم می ریزند.

صدای ضبط را بلندتر می کنم. پایم را روی گاز می گذارم و از پیچ سمت راست وارد خیابان اصلی می شوم.


10/11/2013





اسیر

- قوی باش. خودت ره محکم بگیر. اگه اونا اشکایت ره ببینن، باز چی خاک در سر خو کنوم؟ 

بغضت را فرو می دهی. چشم هایت را که می سوزد کلان کلان می کنی. لبخند می زنی.

- نمی دنم ای باد لعنتی چرا چشمای مه ره موسوزنه؟

سرت را پایین می گیری. قطره های اشک آرام بر گونه ات سر می خورند.

- بیخی اشک های مه ره بور کرد.... توبه خدایا از دست این باد!

اشک هایت را پاک می کنی. سرت را بالا می گیری و به آن ها لبخند می زنی.

****

صدای فیر که در زوزه ی باد گم می شود، تمام قریه را پر می کند.

 


22/10/2013

زن



- از خانه کشیدت؟
سرش را شور می دهد، نای حرف زدن ندارد. یک طرف صورتش پندیده، کومه اش آویزان است.
-داکتر دندان گفت که حالی هیچ کار نموشه، بل که طفلک تو د دنیا بیه باد از او بیه.
به چهره ی یک طرفه اش نگاه می کنم. اشک هایش، که با بینی اش مخلوط شده را در لابه لای چین های چادر صورتی رنگش مدفون می کند.
-گپش چی است؟
دست های خینه بسته ی زمختش را بالا می آورد و محکم می کوبد به سینه اش.
-اولاد..... باچه... مرده! دیل شی د باچه خوش استه.
و چادرش را می برد بالا تا باز مخلوطی از اشک و بینی اش را در هزار لای آن دفن کند.
-هر چیز از پیشانی یه... پیشانی که ندشتی، گورتو کنده یه... ننه مه موگوفت تو سیا بختی.. پیشانی ندری...
و باز چهره اش که در لابه لای هزار لای چادر گم می شود.
گیلاس چای اش را پر می کنم و پیشش می گذارم.
-خیره، خدا بزرگه.
سرش را از هزار لای چار بیرون می آورد، تیز نگاهم می کند.
-بی شک! د بزرگی شی هیچ شک نیه..
بغضش دوباره می ترکد.
-پیشانی که نبود.... اونو دختر زوار ره خدا بخت داده، هر سال میزیه، پگ شی باچه.... بخت که ندشتی، روز تو سیایه.
و با مشت می زند روی شکمش.
دست های زمخت حنا کرده اش را می گیرم و می گویم: خو حالی ای طفلک چی گناه کده؟
دست هایش را با دست های من محکم تر می کوبد به شکم برآمده اش و می گوید: اره، گناه از مه ی بخت برگشته یه.
دست هایم را از روی دست هایش می کشم.
-گفته اگه ای باچه نشوه،هم تو ره هم اولادای تو ره از ای خانه می کشم.
و اشک هایش جاری می شود.
-خودمه در سقر.... اولادای خوره.....اونو دختر صفدر کور د ای بیگایی ها هر روز میه در خانه مو... ننه شی د پگ گفته که باز دختر میزیه...دختر شل خوره هر روز رایی موکونه....
و هق هق اش بلند می شود.
به صورتش نگاه می کنم. اشک هایش خشک شده اند. بلند می شوم و به طرف آشپزخانه می روم. صدای ضجه هایش تمام گوشم را پر کرده است.

سکینه محمدی/ 28-8-2013

.....

ﻣﻦ ﻣﺴﺖ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻤﺎﺭ......
ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻲ ﺷﻮﻡ و ﺩﺭ ﻫﻴﺎﻫﻮﻱ ﮔﻨﮓ و ﻧﺎﻣﻔﻬﻮﻡ و ﺩﺭ ﻻﺑﻪ ﻻﻱ اﺷﻚ ﻫﺎ و ﺧﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻲ ﮔﺮﺩﻡ...
ﭘﺎﻱ ﭼﭙﻢ ﺭا اﺯ ﺯﻳﺮ ﮔﺎﺭﻱ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﻮﻻﻧﻲ ﻓﺮﻭﺵ ﻛﻨﺎﺭ ﺳﺮﻙ ﭘﻴﺪا ﻣﻲ ﻛﻨﻢ. اﻓﺘﺎﺩﻩ اﺳﺖ ﻛﻨﺎﺭ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻱ ﺳﻔﻴﺪ ﺷﺪﻩ اﺯ ﺁﺭﺩ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﻮﻻﻧﻲ ﻓﺮﻭﺵ.....
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ دﺳﺘﻢ ﻣﻴﮕﺮﺩﻡ. ﺩﺳﺖ ﭼﭙﻢ....
ﻧﺎﺧﻦ اﻧﮕﺸﺘﺮﻱ م ﺭا اﺯ ﻻﺑﻪ ﻻﻱ ﺗﻜﻪ ﻫﺎﻱ ﺁﻫﻨﻲ ﻣﻮﺗﺮﻱ ﻛﻪ ﺗﻮﻳﺶ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﻴﺪا ﻣﻲ ﻛﻨﻢ. اﺯ ﺭﻭﻱ ﻫﻤﺎﻥ اﻧﮕﺸﺘﺮﻱ اﻱ ﻛﻪ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺩاﺩﻩ ﺑﻮﺩﻱ و ﻣﻦ ﺩﺳﺘﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ, ﺷﻨﺎﺧﺘﻢ. اﻧﮕﺸﺘﻢ ﺭا ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻡ و ﺑﻪ اﻧﮕﺸﺘﺮﻱ ﺧﻴﺮﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﻡ....
ﺩﻳﺸﺐ ﻛﻪ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺁﻥ, اﺯ ﻣﻦ ﻗﻮﻝ ﮔﺮﻓﺘﻲ و ﻣﻦ ﻗﻮﻝ ﺩاﺩﻡ ﻛﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﻱ ﺳﺎﻝ اﻳﻦ اﻧﮕﺸﺘﺮﻱ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﻢ, اﻧﮕﺸﺖ اﻧﮕﺸﺘﺮﻱ اﻡ, ﺧﻮاﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ....
ﺑﻪ ﻣﻮﺗﺭﻭاﻥ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺻﺪاﻱ ﺿﺒﻄ ﺭا ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﻛﻨﺪ...
ﻣﻦ ﻣﺴﺖ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻤﺎﺭﺕ...
ﺑﻪ اﻧﮕﺸﺘﺮﻱ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ و ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ.....
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻜﻪ ﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮﻡ ﻣﻴﮕﺮﺩﻡ. ﺩﺭ ﺑﻴﻦ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﮔﻮﺷﺖ و ﭘﻮﺳﺖ و اﺳﺘﺨﻮاﻥ....
و ﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ....

کلاه گیس

کلاه گیس را از روی سرش برداشت.سرش درد می کرد.

از همان لحظه ای که به آرایشگر گفته بود کلاه گیس دوست ندارم و مرد مجبورش کرده بود کلاه گیس را روی سرش بگذارد حس تنفر شدیدی نسبت به او يیدا کرده بود.

دبگر دوستش نداشت.

در تمام این چهار سال گفته بود که دوست دارد در شب عروسی اش همه چیز ساده باشد. آرایشش. لباسش و مراسمش.

از آرایش غلیظ بدش می آمد.

چشم هایش سرخ شده بود و می سوخت.به ریمل حساسیت داشت. بارها به مرد گفته بود که به مواد آرایشی حساسیت دارد و مرد بارها گفته بود که می داند.

مواد آرایشی روی صورتش سنگینی می کرد.

به طرف حمام رفت. صورتش را شست.

صدای تک تک در حمام را شنید.

به خودش در آینه نگاه کرد.چشم هایش سرخ سرخ بود.

 

 

۱۳۹۲/۴/۱۵

 

مادر

 

تق  تق  تق   تق 

صدای به هم زدن دست هایش را می شنوم. خیالم راحت می شود. حالش خوب است. خوشحال است، خیلی زیاد خوشحال است که دست هایش را این طور محکم و پیوسته به هم می زند.

«پسرک عزیزم.»

دلم برایش تنگ شده. پنج دقیقه است که آمده ام داخل اتاق. پنج دقیقه، پنج ساعت، پنج روز، پنج سال...

یادش که می افتم قلبم درد می گیرد. چشم هایم پر آب می شود.

صدای دست زدنش قطع می شود. خانه آرام می شود. صدای ضربان قلبم را می شنوم.

گوم   گوم   گوم

قلبم درد می گیرد. به خودم در آینه نگاه می کنم. تارهای سفید در موهایم بیشتر از قبل شده. چشم هایم پر آب می شود.

گرومممممپ

قلبم از جا کنده می شود. می دوم طرف در اتاق. دستگیره را می گیرم. در اتاق باز نمی شود. دستگیره را محکم بالا و پایین می کنم.

صدای گریه ی پسرکم است.

با مشت به در می کوبم. محکم و محکم تر.

صدای گریه قطع می شود.

مشت می کوبم به در. جیغ می زنم. قطره های اشک از چشمانم سرازیر می شود. می نشینم پایین در.

صدای ضربه های کوتاه به در را می شنوم. پسرکم است. با آن دست های کوچکش به در می زند.

- آ   آ

تق    تق

- آ     آ

تق   تق

«جان مادر»

در باز می شود. پسرکم را بغل می کنم. می خندد. می خندم. آب دهانش را پاک می کنم.

 دست هایش را محکم به هم می زند. نگاهم می کند. چشم هایش برق می زند. می خندم. اشک هایم قطع نمی شود. دستش را می آورد طرف صورتم. اشک هایم را پاک می کند. می خندم. بلند می خندم.

دست هایش را به هم می زند. از بغلم بلند می شود. می رود طرف مادر کلانش.

- آ    آ

دست هایش را محکم و پیوسته به هم می زند.

می خندد. آب دهانش سر کرده.

چهار دست و پا می روم طرفش. می خندد. دست هایش را محکم تر به هم می زند. تند تر می روم طرفش.

می دود.

- آ   آ

صدای خنده اش خانه را پر می کند.

 

۱۶/۵/۲۰۱۳

سکینه محمدی

دختر

 

مرضیه نگاهش را دوخته بود به نوزاد تازه متولد شده، یک تکه گوشت سرخ با کله ای پر از موهای سیاه که آن قدر بلند و تاب دار بودند که نه به میرزا رفته بودند نه به خودش.

پیرزن که پایین پایش نشسته بود با لحن غمگینی گفت: دختره.

پیرزن تنها قابله ی قریه بود. بچه های زیادی را به دنیا آورده بود و هر بار که نوزاد دختر بود، لحنش غمگین می شد و بغض راه گلویش را می گرفت. پیرزن دوست داشت تمام کودکانی را که به دنیا می آورد، پسر باشند.

اشک در چشمان بی فروغ مرضیه حلقه زد و با صدای لرزان گفت: دختر؟

پیرزن که ناف را بریده بود، بلند شد و گفت: خوبه که آب گرم داری.

 و به طرف کتری رفت که روی بخاری، در حال جوشیدن بود.

مرضیه به صورت سرخ و ورم کرده ی دختر خیره شد. « خدایا، چرا؟ چرا به حرف هایم گوش ندادی؟ کم نذر و نیاز کرده بودم که پسر باشه؟» و اشک هایش جاری شد.

پیرزن دختر را که داخل پارچه پیچانده بود، کنارش روی تشک خواباند. به طرفش نگاه کرد و گفت: کسی میاد کمکت خانم معلم؟

و به طرف در رفت و بدون این که منتظر جواب باشد، در را باز کرد و گفت: هوا هم بدجوری سرد شده، خودت را خوب گرم بگیر.

و چادرش را پیچاند دور دهان و بینی اش و کفش هایش را پوشید. قبل از این که در اتاق را ببندد گفت: فردا باز هم می آیم. دست تنها سخته. شوهرت هم که نیامده هنوز. مرتیکه ی ..... 

مرضیه متوجه باقی حرف های پیرزن نشد.

مرضیه اشک هایش را پاک کرد و به صورت دختر خیره شد. صورتش سرخ و ورم کرده بود. چشم هایش بسته بود. دهانش را که دید، یاد حرف مادرش افتاد. وقتی خواهر کوچکش را که تازه به دنیا آمده بود، دیده بود، گفته بود: «مثل زن سرور دان شی پراخ استه. خدا خیر کنه مثل ازو گشت گر نشوه.»

و خواهرش مثل زن سرور نشده بود. پسان تر که کلان شده بود، آرام ترین و سر به زیرترین دختر مادرش شده بود. حرف گوش کن و مهربان.

دلش برای مادرش تنگ شده بود. برای خواهرانش. شش خواهر بودند. مرضیه کلان ترین شان بود. پدرش بعد از این که ششمین دخترش به دنیا آمد، سرش را به زیر انداخته بود و گفته بود: دختر؟ باز هم دختر؟ اگر این شش تا پسر بودند.

و مادرش گربه کرده بود.

اولین پسر پدرش که به دنیا آمد، دو روز مانده بود به چهلم پدرش.

قطره های اشک از چشم های مرضیه پایین می ریختند و صورت دختر هر لحظه در برابر دیدگانش محوتر می شد. چه قدر از خدا خواسته بود که نوزارش پسر باشد. اما خدا کی حرف های او را شنیده بود که حالا او انتظار داشت خدا به حرف هایش گوش می داد و نوزادش پسر می شد.

مگر همان وقت که پریودش چند روز عقب افتاده بود و در دلش شور افتاده بود که نکند حامله باشد، خدا حرف هایش را شنیده بود، اشک هایش را دیده بود و به ضجه هایش توجه کرده بود؟ وقتی تست کرده بود و جوابش مثبت شده بود، کم خدا را صدا زده بود که تستش اشتباه شده باشدو چند باره که تست داده بود و هربار مثبت بود کم خدا خدا کرده بود که تمام این ها یک خواب باشد،  یک کابوس که صبح وقتی چشم هایش را باز می کند همه چیز تمام شده باشد. اما خواب نبود و او بود که نه شوهری داشت و نه نامزدی و حالا حامله شده بود ، از میرزا، پسر همسایه شان.

دو هفته ای بود که میرزا ناپدید شده بود. درست از همان روزی که در گوشش گفته بود: حالت تهوع دارم نکنه.....

و میرزا رفته بود.

سراغش را که گرفته بود، مادرش گفته بود: ایران و خواهرش گفته بود: کابل.

و هیچ اثری از میرزا نبود.

با صدای گریه ی  نوزاد به خود آمد. اشک هایش را پاک  کرد. دختر را آهسته از جایش برداشت و در آغوش گرفت. به دهان دختر نگاه کرد. به لب های نازک و پوست پوست شده اش که باز و بسته می شدند. نوک پستانش را در دهان دختر گذاشت. دختر شروع به مکیدن کرد.

«چه قدر ناز شیر می خوره.»

پتج تایی به دور نوزاد تازه متولد شده جمع شده بودند. مادرش به صورت نوزاد خیره شده بود و لبخند غمگینی بر لب داشت.

«مادر به چی خیره شدی؟»

و مادرش را تکان داده بود.

«چه شیرین است دخترک!»

باز دلش هوای مادرش را کرده بود.

مرضیه تصمیم گرفته بود قبل از آن که شکمش بالا بیاید و باعث آبروریزی خانواده اش شود از شهرشان برود و آمده بود به یکی از دورترین قریه ها برای درس دادن.

و در برابر تمام سوال های مردم قریه سکوت کرده بود و با لبخند گفته بود که شوهرش کابل کار می کند و تا چند وقت دیگر خواهد آمد.

با صدای گریه ی دختر به خودش می آید. نوک پستان را دوباره در دهان دختر می گذارد و محو شیر خوردنش می شود.

 

۱۳۹/۱۱/۱۰

 

مرد

 

امشب هم مثل شب های قبل است. کز کرده ام گوشه ی اتاق و پاهایم را جمع کرده ام توی شکمم و خیره شده ام به در. رو به روی در نشسته ام، اما احساس امنیت ندارم. فکر می کنم در را باز می کند و می آید داخل اتاق. صدای پاهایش را می شنوم. واضح ترین صدایی است که به گوشم می رسد. پنج قدم دیگر که بردارد می رسد پشت در اتاقم.

یک، دو، سه، چهار، پنج

قلبم تند تند می زند. اگر موقع قفل کردن در، دستم لرزیده باشد و در قفل نشده باشد؟ دستگیره در را می گیرد. به سمت پایین می کشد. در باز نمی شود. در قفل است. «خدایا شکرت.» چند بار دیگر دستگیره در را بالا و پایین می کند. قلبم تند تند می زند. اگر در باز شود؟ قلبم تند تند می زند. گلویم خشک شده است. چشم هایم گشاد شده اند و به در خیره مانده ام. با مشت محکم می کوبد به در. «لعنتی در را باز کن.» پاهایم را بیشتر جمع می کنم توی شکمم. خودم را مچاله تر می کنم. پشتم را به دیوار فشار می دهم. محکم تر می کوبد به در. دو دستش را مشت کرده و می کوبد.« در را باز کن.»

پشتم را بیشتر فشار می دهم به دیوار. چه خوب می شد اگر می رفتم داخل دیوار و ناپدید می شدم.

چند بار دیگر دستگیره در را بالا و پایین می کند. در قفل است. با لگد محکم می کوبد به در. «اگر در را بشکند؟» دست هایم عرق کرده اند. اشک از چشم هایم جاری می شود. با مشت و لگد می کوبد به در. خسته شده است. این را از شدت ضربه هایش می فهمم. تا ده که بشمارم از نفس می افتد و می رود اتاقش.

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده!

با لگد، ضربه ی آخر را به در اتاق می زند و می رود.

قلبم هم چنان تند می زند. دست هایم را که عرق کرده اند می مالم به هم و آهسته بلند می شوم. پشتم چسبیده به دیوار و عرق سردی کرده است. به طرف در می روم. گوشم را می چسبانم به در. صدای نفس هایش را می شنوم. هنوز نرفته است. پشت در اتاق است. امشب حالش بدتر از شب های قبل است. می فهمم.

پشت در اتاق می ایستم و گوشم را می چسبانم به در. صدای خس خس سینه اش را می شنوم. بلند می شود. صدای قدم هایش بلند تر از همیشه در گوشم می پیچد.

پنج قدم که بردارد می رسد به در اتاقش. کلید را می اندازد. در را باز می کند. لامپ اتاق را روشن می کند. خودش را به تخت می رساند و ولو می شود روی تخت و با چشم های از حدقه در آمده زل می زند به سقف، تا خوابش ببرد.

لامپ اتاق را روشن نکرده است. لامپ را که روشن کند، نورش می افتد توی اتاقم. امشب حالش بدتر از شب های دیگر است.  صدای فریادش بلند می شود. با مشت می کوبد به دیوار.

تاپ، تاپ، تاپ

ضربان قلبم تند تر می شود.

فریاد هایش به ضجه تبدیل می شود. محکم تر می کوبد به دیوار. ضجه هایش آرام آرام تبدیل می شود به هق هق. بلند بلند گریه می کند.

گریه اش قبلم را می لرزاند. دست و پایم سست می شوند. می نشینم کنار در. اشک هایم ناخوادگاه می ریزند.

در اتاق را باز می کنم. پنج قدم که بردارم می رسم پشت در اتاقش. در اتاق باز است. افتاده است روی تخت. پتو را کشیده است روی صورتش. هق هق گریه اش کل بدنش را می لرزاند. کنارش دراز می کشم. پتو را از روی صورتش کنار می زنم. صورتش خیس خیس است. بغلش می کنم. به صورتش خیره می شوم. به خودم می گویم این همان مردی است که دوستش داری. اشک هایش را پاک می کنم. چشم هایش را که بسته است می بوسم و محکم تر در آغوشش می گیرم.

 

24/12/90

 

 

زمستان

 

زمین آن قدر سرد است که اگر پایت را بگذاری روی آن، یخ خواهد زد.

 نوک انگشتان پایش کرخت شده اند.

 برف هم چنان می بارد. از دیشب که شروع کرده است به باریدن تا امشب، یک ریز باریده است. «آسمان هم آن قدر دلش پر است که فکر نمی کنم به این زودی ها عقده ی دلش خالی شود.» نوک انگشتان پایم بی حس شده اند. در اتاق را باز می کنم. دوباره پناه آورده ام به اتاق سرد و تاریک خودم. انگشتان پایم را حس نمی کنم. لباس هایم را عوض می کنم و پناه می برم به کرسی ای که وسط اتاق عیار شده است. پایم را دراز می کنم و می گذارم وسط کرسی، درست زیر لامپ دو صدی که آویزان شده است از وسط آن. هیچ گرمایی را احساس نمی کنم. جوراب هایم را که نم دارند در می آورم و پایم را می چسبانم به لامپ. «هیچ گرما ندارد انگار این لامپ» نوک انگشتان پایم می سوزند، تیر می کشند از سرما. لحاف را می کشم روی سرم و به نور لامپ خیره می شوم. پاهایم کم کم گرم می آیند. پایم را که چسبانده ام به لامپ پایین می آورم و می گذارم روی پتویی که زیر کرسی پهن کرده ام.

نوک انگشتان پایش را دیگر احساس نمی کند. دستانش را می گیرد جلوی دهانش و ها می کند. دست هایش که از سرما قرمز و کبود شده اند، کمی گرم می آیند.

کاش می توانستم تمام بدنم را مچاله کنم و ببرم زیر کرسی. در مرکز گرما، درست زیر لامپ. پشتم تیر می کشد از سرما. «خدایا کی این برف لعنتی بند میاد؟» سرم را از زیر لحاف کرسی بیرون می آورم. اتاق سرد سرد است.  نفس که می کشم از دهانم بخار می آید بیرون. سرم را دوباره می برم زیر لحاف کرسی. این جا گرم تر است. سرم را می گذارم روی لبه ی کرسی. بدنم کم کم گرم می شود و چشم هایم روی هم می رود.

دویده بودم روی برف ها، پا برهنه، کفش ندارم. سرپایی های قرمزی را که مادرم برایم خریده بود کجا گذاشته بودم؟ نوک انگشتان پایم یخ کرده اند. بی حس شده اند.می دوم روی برف ها. پایم لیز می خورد. با صورت می افتم توی برف ها. صورتم یخ می زند. دست هایم از سرما قرمز شده اند.می آورمشان بالا جلوی دهانم، ها می کنم. هیچ نفس گرمی بیرون نمی شود. محکم تر ها می کنم توی دست هایم که چسبانده ام به صورتم. یخ زده ام انگار.

می پرم از خواب.نور لامپ می خورد توی چشمم. اشک سرازیر می شود از چشم هایم. زیر کرسی گرم است.به انگشتان پایم نگاه می کنم که در زیر لامپ  داغ آمده اند.آن ها را کمی آن طرف تر از لامپ دراز می کنم. این کابوس های لعنتی امانم را بریده اند. رهایم نمی کنند. باید بلند شوم. کتری را آب کنم و کمی چای برای خودم درست کنم. سرم را از زیر لحاف که بیرون می آورم هوای سرد می خورد به صورتم. تمام بدنم را لرزه می گیرد. لحاف را می کشم بالا تا روی شانه هایم و تکیه می دهم به پشتی. نفس های عمیق می کشم و بازدمم را می دهم بیرون و خیره می شوم به بخاری که از  دهانم بیرون می آید.

دخترک با سرپایی های قرمزم در داخل برف ها می دود. دست هایش را گرفته زیر بغلش و تند تند می دود. موهای ژولیده اش پوشیده از برف است. می دوم طرفش. هلش می دهم. می افتد روی برف ها. لیز می خورم. می افتم رویش. پاهایش زیر سنگینی بدنم صدا می دهند. با صورت افتاده است روی برف ها. سرپایی ها را در می آورم از پاهایی که سرخ شده اند، کبود شده اند از سرما. خون فواره می زند از پاهایی که افتاده اند روی برف. سرم را بالا می آورم. همه جا سرخ است. بوی خون می پیچد توی دماغم.

دخترک بلند می شود. پاهایش نیست. با کمر خودش را می کشد روی برف ها. می آید طرفم. چند قدم عقب می روم. دخترک تندتر می آید به طرفم. می دوم. از کوچه که بیرون می آیم، پشت سرم را نگاه می کنم. دخترک نیست. برف ها سفیدند. آن قدر سفید که چشمم را می زنند. به دست هایم نگاه می کنم. پاهای دخترک را گرفته بودم و دویده بودم. جیغ می زنم. پاها را پرت می کنم. پاها می افتند داخل جوی آب. دست هایم کبود شده اند. سینه ام می سوزد. نفس که می کشم هوای سرد ریه ام را می سوزاند. گلویم خشک شده و می سوزد.

چشم هایم را باز می کنم. داخل اتاق هستم، زیر کرسی. گلویم خشک شده است و می سوزد.

 

1/12/90

 

 

 

علامت سوال

 « چرا گوشی ت رو بر نمی داشتی؟ »

مرد که زیپ شلوارش را بالا می کشید، گفت :« اتاق نبودم.»

« کجا بودی؟ »

« اتاق کناری، پیش همکارم. »

و به زن که سگگ  سوتین اش را می بست، چشمک زد.

« برای چی؟ »

« برای امضای یکی از پرونده ها. »

« چرا نفس نفس می زنی؟ »

« صدای گوشیم رو شنیدم  تند تند آمدم. »

« امشب زودتر بیا خانه، مهمان داریم. »

« باشه عزیزم. سعی می کنم زودتر بیام. »

« کاری نداری؟ »

« نه. مواظب خودت باش.»



90/4/27