همه صدایش می زدند حاجی.
صبح که رفته بود صف نانوایی چشمش افتاد به فرشته دختر دایی اش. بازو به بازوی پسری می آمد و دستش در دست پسر بود. اخم کرد و نگاه تیزش را به آن دو انداخت. فرشته تا او را دید دستش را از دست پسر رها کرد و چادرش را کشید جلوتر و سرش را پایین انداخت و زیر لب به پسر چیزی گفت و از او کمی فاصله گرفت.
پسر خیره به صف نانوایی نگاه کرده بود بعد با پوزخندی رو به فرشته گفته بود: کو حاجی؟ من که اینجا حاجی ای نمی بینم؟
فرشته با چشم و ابرو او را به پسر نشان داد. پسر که خنده اش تبدیل به قهقهه شده بود به طرفش آمد و دستش را گذاشت روی شانه ی او و گفت: تو حاجی ای؟
و بیشتر خندیده بود.
- بچه فضولی نکنی ها! شتر دیدی ندیدی! فهمیدی؟
و با پوزخند گفت: مخلص حاجی!
و به طرف فرشته رفته بود.
صورتش از خشم و خجالت قرمز شده بود و صدایش در نمی آمد. سرش را پایین گرفته بود و به کفش هایش خیره شده بود.دوست نداشت کسی او را حاجی صدا بزند اما از بس مادرش به او حاجی حاجی گفته بود توی دهان همه افتاده بود.
از کلمه ی حاجی بدش می آمد و دلش می خواست مثل بقیه پسر ها او را با اسم خودش صدا بزنند. بارها به مادرش گفته بود به من نگو حاجی. من که اسمم حاجی نیست.
مادرش صورتش را بوسیده بود و گفته بود: چرا حاجی جان؟
و به کار خودش مشغول شده بود.
دلش می خواست مثل همه ی بچه ها اسمش را بگویند. ایوب!
نشسته بود توی حیاط و مشق هایش را می نوشت. وقتی از نانوایی آمد تصمیم گرفت هر کس او را حاجی صدا بزند جوابش را ندهد تا مجبور شوندبا اسم خودش را او را صدا بزنند.
- حاجی؟ حاجی کجایی؟
صدای مادرش را که شنید ناخوادگاه سرش را بلند کرد و گفت: من توی حیاطم.
۸۸/۸/۳