کتاب را بست و نگاهی دوباره به برگه ای که توی دستش بود انداخت. چند روز بود این برگه را توی کیف پولش می دید اما اعتنایی به آن نمی کرد. تا امروز صبح که برگه ی تا شده را از داخل کیفش بیرون آورده بود،تای آن را باز کرده بود و شماره را دیده بود. شماره به نظرش خیلی آشنا بود، اما از صبح هر چه به ذهنش فشار آورده بود نتوانسته بود نام صاحب شماره را به یاد بیاورد. و حتی نمی دانست کی این شماره را گرفته بود و گذاشته بود توی کیف پولش.
توی نور کمی که از پنجره وارد اتاق می شد و روی تخت را روشن می کرد نمی توانست شماره را واضح ببیند. دستش را دراز کرد روی میزی که کنار تختش بود ـ برای برداشتن عینکش ـ فکر کرد شاید اگر واضح تر شماره را ببیند بتواند نام صاحب آن را به یاد بیاورد گرچه می دانست فایده ندارد. حتما کار مهمی داشته یا با او داشته اند که شماره را گذاشته بود توی کیف پولش تا همیشه جلوی چشمش باشد و یادش نرود.
« کاش اسمش را جلوی شماره یادداشت می کردم!»
هر چه دستش را روی میز این طرف آن طرف برد نتوانست عینکش را پیدا کند.
کتاب را روی میز گذاشت و از روی تخت بلند شد. کلید برق را پیدا کرد و لامپ اتاق را روشن کرد. چشمش به نور که عادت کرد،عینکش را از روی صورتش برداشت و دستی روی صورتش کشید. صورتش عرق کرده بود و به نظرش آمد هوای اتاق خیلی گرم و دم کرده است. فکر کرد فردا صبح حتما به پرستار بگوید که شب ها کولر اتاقش را روشن بگذارد تا هوای اتاق کمی خنک تر شود.
هر چه فکر کرد یادش نیامد برای چه از روی تخت بلند شده و لامپ اتاق را روشن کرده است.
نگاهی به روی میز کنار تخت انداخت. کتابی روی میز بود با برگه ای تا شده کنار آن. با خودش فکر کرد شاید دیشب پرستار قبل از بیرون رفتن از اتاق یادداشتی روی برگه نوشته اما کتاب را یادش نیامد چه کسی روی میز گذاشته بود و رفته بود؟ پرستار یا همسایه اش که در اتاق کناری به خواب عمیقی فرو رفته بود و خر و پفش تا طبقه ی پایین هم می رفت. گلویش خشک شده بود و نمی توانست آب دهانش را قورت بدهد.
((حتما برای همین بلند شده بودم.))
در اتاق را باز کرد و به طرف آشپزخانه رفت.
تیر ۸۸