تبليغاتX
یک فنجان چای تلخ
داستان کوتاه
 

همه صدایش می زدند حاجی.

صبح که رفته بود صف نانوایی چشمش افتاد به فرشته دختر دایی اش. بازو به بازوی پسری می آمد و دستش در دست پسر بود. اخم کرد و نگاه تیزش را به آن دو انداخت. فرشته تا او را دید دستش را از دست پسر رها کرد و چادرش را کشید جلوتر و سرش را پایین انداخت و زیر لب به پسر چیزی گفت و از او کمی فاصله گرفت.

پسر خیره به صف نانوایی نگاه کرده بود بعد با پوزخندی رو به فرشته گفته بود: کو حاجی؟ من که اینجا حاجی ای نمی بینم؟

 فرشته با چشم و ابرو او را به پسر نشان داد. پسر که خنده اش تبدیل به قهقهه شده بود به طرفش آمد و دستش را گذاشت روی شانه ی او و گفت: تو حاجی ای؟

و بیشتر خندیده بود.

- بچه فضولی نکنی ها! شتر دیدی ندیدی! فهمیدی؟

 و با پوزخند گفت: مخلص حاجی!

و به طرف فرشته رفته بود.

صورتش از خشم و خجالت قرمز شده بود و صدایش در نمی آمد. سرش را پایین گرفته بود و به کفش هایش خیره شده بود.دوست نداشت کسی او را حاجی صدا بزند اما از بس مادرش به او حاجی حاجی گفته بود توی دهان همه افتاده بود.

از کلمه ی حاجی بدش می آمد و دلش می خواست مثل بقیه پسر ها او را با اسم خودش صدا بزنند. بارها به مادرش گفته بود به من نگو حاجی. من که اسمم حاجی نیست.

مادرش صورتش را بوسیده بود و گفته بود: چرا حاجی جان؟

و به کار خودش مشغول شده بود.

دلش می خواست مثل همه ی بچه ها اسمش را بگویند. ایوب!

نشسته بود توی حیاط و مشق هایش را می نوشت. وقتی از نانوایی آمد تصمیم گرفت هر کس او را حاجی صدا بزند جوابش را ندهد تا مجبور شوندبا اسم خودش را او را صدا بزنند.

- حاجی؟ حاجی کجایی؟

صدای مادرش را که شنید ناخوادگاه سرش را بلند کرد و گفت: من توی حیاطم.

 

 

۸۸/۸/۳

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:41  توسط سکینه محمدی  | 

 

گاهی دل آدم برای چه چیزهایی تنگ می شود. چیز های خیلی کوچک که شاید اصلا به چشم هم نیایند.

امروز بعد از مدت ها روی یکی از روزنامه های باطله ای که داشتم از کف اتاق جمع می کردم را خط خطی کردم. چه قدر دلم تنگ شده بود برای این کار!

خیلی وقت بود اسمم را جایی ننوشته بودم. امروز روی همان روزنامه ی باطله اسمم را نوشتم و چه حس خوبی داشتم .

امضا هم کردم روی همان روزنامه ی باطله. برای امضایم هم دلم تنگ شده بود. یادش بخیر در خوابگاه چه قدر با بچه ها تمرین کردیم برای داشتن یک امضای منحصر به فرد و آخرش هم شد یک امضای خیلی ساده و معمولی.

 

۱۱/۷/۸۸

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 19:50  توسط سکینه محمدی  | 

 

همین که از راه می رسد مقنعه اش را از سرش در می آورد.شانه اش را از روی کمد بر می دارد و موهایش را شانه می کند. می آید کنارم . سایه اش که روی روزنامه می افتد سرم را بلند می کنم و به صورتش لبخند می زنم. او هم با لبخند جوابم را می دهد.

- سلامت کو؟

می خندد و می گوید: سلام!

به جای خالی دندان هایش نگاه می کنم. قیافه اش با نمک تر از قبل شده.

می گویم: مدرسه چطور بود؟

می نشیند پشت به من و شانه و کش های مویش را می دهد دستم.

- خوب بود.خانم معلم مون خیلی مهربون بود.

موهایش را شانه می کنم .

- خب. فامیلش چیه؟

لحظه ای مکث می کند و دستش را می برد طرف دهانش جای خالی دندان ها.

- نمی دونم.

- یعنی فامیلش رو نگفت؟

موهایش را از وسط به دو دسته تقسیم می کنم و ادامه می دهم: چند تا دوست پیدا کردی؟

دست هایش را به اندازه ی شانه اش باز می کند و می گوید: این قدر!

- خوش به حالت. چه همه. اسم هاشون چی هست؟

- نمی دونم.

- پس چه جوری صداشون می کردی؟

- هر وقت می خواستم صداشون کنم بهشون می گفتم هی.

خنده ام می گیرد.موهایش را می بافم و با کش محکم می کنم و می گویم: از این به بعد با هر کسی که دوست شدی اول اسمش رو بپرس.

شانه اش را از دستم می گیرد و می گوید: باشه عمه!

و بلند می شود.

- عمه خداحافظ.

- رفتی؟ خدانگهدارت!

 

 

 ******************

چند سال است که اول مهر ها دلم می گیرد. یاد خاطرات دوران مدرسه ام می افتم و دلم می خواهد باز هم برمی گشتم به آن دوران و باز هم همان شور و شوق مدرسه رفتن را تجربه می کردم.

 

۴/۷/۸۸

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:13  توسط سکینه محمدی  | 

 

سه سال و سه ماه و سه روز بود که خودکار دستش نگرفته بود و روی خط های هیچ کاغذی ننوشته بود و حالا تصمیم گرفته بود بنویسد.

دفتر خاطراتش را از داخل کمد از زیر خروارها لباس برداشته بود.

خودکاری را که صبح خریده بود از داخل کیفش در آورد و به بدنه ی آن دست کشید. خودکارش اصل اصل بود. بدون نگاه کردن به آرمش فهمیده بود. چند بار خودکار تقلبی را به جای اصل به او فروخته بودند و حالا زرنگ شده بود.

دفترش را باز کرد. به صفحه های خالی و سفید آن نگاه كرد. دلش برای دفترش تنگ شده بود،برای خاطراتش،برای آن روزهای قشنگ.

برگشت به دو صفحه ی اولی که نوشته بود. چشمش به گل مریمی که لای آن گذاشته بود افتاد و اکلیل هایی که پخش شده بودند توی آن دو صفحه. آهی کشید.

خودکار را کشید روي صفحه ی سفید کاغذ. به رد آبی ای که روی خط کشیده شده بود خیره شد. چه قدر این رنگ برایش غریب بود. بوی خودکار توی دماغش پیچید. نفس عمیق تری کشید و با تمام وجود به رد آبی خیره شد. قشنگ ترین رنگی که دیده بود و شناخته بود.

خودکار را دوباره کشید روی کاغذ. تند تند و پشت سر هم. صفحه ی سفید هر لحظه آبی تر می شد. دلش شد با تمام توان خودکار را بکشد روي كاغذ.

خودكار از دستش رها شد . افتاد روي صفحه ي آبي. نفس بلندي كشيد و به صفحه ي آبي دفتر خيره شد و لبخندي روي لبش نشست.

 

۲۶/۶/۸۸

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:53  توسط سکینه محمدی  | 

 

این روزها هر فیلم و سریالی که می بینم در آن یک مثلث عشقی برقرار است و می مانم که با کدام راس هم دردری کنم؟

با آن دوتایی که به هم می رسند و از این وصال شادمان هستند یا با آن راس شکست خورده ای که در غم فراق است و جدایی؟

 

و چه قدر بدم می آید از این مثلث............

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 23:21  توسط سکینه محمدی  | 

 

نگاهی به ساعت دیواری انداخت که آونگش بی وقفه به این طرف و آن طرف می رفت و  همان صدای همیشگی که خانه را پر می کرد و او را از سکوت وحشتناکی که تمام خانه را پر کرده بود می رهانید. عقربه های ساعت روی ۱۰ بود. روسری گلدارش را پوشید و خودش را برای بار آخر در آینه ی دیواری نگاه کرد. ابروهای کشیده و چشم های سیاهش را برای بار آخر در آینه نگاه کرد و سعی کرد چشمش به چروک های گوشه ی چشمش نیفتد.

کیفش را از روی میزی که کنار در هال بود برداشت و داخلش را نگاه کرد. موبایلش را و دسته کلیدش را که داخل کیفش دید خیالش راحت شد. از در هال بیرون رفت و در را قفل کرد.

بعد از سه ماه که توی خانه نشسته بود و بیرون نرفته بود امروز تصمیم گرفته بود برود بیرون و در بازار چرخی بزند. دلش برای خیابان و مردم هایی که مدام این طرف و آن طرف می رفتند تنگ شده بود.

تصمیم گرفته بود که این بار تا بازار را پیاده برود و خودش را در مردمی که در رفت و آمد بودند حل کند.

 

۲/۶/۸۸

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:29  توسط سکینه محمدی  | 

 

دختر گفت: باید از این طرف برویم.

پسر گفت: چرا از آن طرف؟

دختر گفت: چون راهش از این طرفه. نزدیک تر هم هست.

و به جاده ی روبه رویش اشاره کرد.

پسر گفت: عوضش این راه دورتره می توانیم بیشتر با هم باشیم.

و وارد جاده ی فرعی شد.

 

۱/۵/۸۸

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:13  توسط سکینه محمدی  | 

 

کتاب را بست و نگاهی دوباره به برگه ای که توی دستش بود انداخت. چند روز بود این برگه را توی کیف پولش می دید اما اعتنایی به آن نمی کرد. تا امروز صبح که برگه ی تا شده را از داخل کیفش بیرون آورده بود،تای آن را باز کرده بود و شماره را دیده بود. شماره به نظرش خیلی آشنا بود، اما از صبح هر چه به ذهنش فشار آورده بود نتوانسته بود نام صاحب شماره را به یاد بیاورد. و حتی نمی دانست کی این شماره را گرفته بود و گذاشته بود توی کیف پولش.

 توی نور کمی که از پنجره وارد اتاق می شد و روی تخت را روشن می کرد نمی توانست شماره را واضح ببیند. دستش را دراز کرد روی میزی که کنار تختش بود ـ برای برداشتن عینکش ـ فکر کرد شاید اگر واضح تر شماره را ببیند بتواند نام صاحب آن  را به یاد بیاورد گرچه می دانست فایده ندارد. حتما کار مهمی داشته یا با او داشته اند که شماره را گذاشته بود توی کیف پولش تا همیشه جلوی چشمش باشد و یادش نرود. 

« کاش اسمش را جلوی شماره یادداشت می کردم!»  

 هر چه دستش را روی میز  این طرف آن طرف برد نتوانست عینکش را پیدا کند.

کتاب را روی میز گذاشت و از روی تخت بلند شد. کلید برق را پیدا کرد و لامپ اتاق را روشن کرد. چشمش به نور که عادت کرد،عینکش را از روی صورتش برداشت و دستی روی صورتش کشید. صورتش عرق کرده بود و به نظرش آمد هوای اتاق خیلی گرم و دم کرده است. فکر کرد فردا صبح حتما به پرستار بگوید که شب ها کولر اتاقش را روشن بگذارد تا هوای اتاق کمی خنک تر شود.

 هر چه فکر کرد یادش نیامد برای چه از روی تخت بلند شده و لامپ اتاق را روشن کرده است.

نگاهی به روی میز کنار تخت انداخت. کتابی روی میز بود با برگه ای تا شده  کنار آن. با خودش فکر کرد شاید دیشب پرستار قبل از بیرون رفتن از اتاق  یادداشتی روی برگه نوشته اما کتاب را یادش نیامد چه کسی روی میز گذاشته بود و رفته بود؟ پرستار یا همسایه اش که در اتاق کناری به خواب عمیقی فرو رفته بود و خر و پفش تا طبقه ی پایین هم می رفت. گلویش خشک شده بود و نمی توانست آب دهانش را قورت بدهد. 

((حتما برای همین بلند شده بودم.))

در اتاق را باز کرد و به طرف آشپزخانه رفت.

 

 

تیر ۸۸

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:33  توسط سکینه محمدی  | 

 

دختر نگاهي به ادكلنها كرد و به فروشنده گفت‌: آن ادكلن آبي چنده‌؟!

فروشنده به طرف ويترين رفت و گفت‌: قابل نداره.

و ادكلن را از داخل ويترين بيرون آورد و روي پيشخوان گذاشت‌. دختر ادكلن را برداشت و بو كرد.

- چه بوي خوبي داره!

- ادكلنش اصل اصله‌!

دختر هيجان زده گفت‌: مي‌شه امتحانش كرد؟

- البته‌!

دختر کمی از ادكلن را به روسري و مانتويش زد. روسري‌اش را بو كرد و گفت‌: معلومه كه اصله‌... و نوشته ی  روي آن را خواند.

- اِ! اينكه روش نوشته مخصوص خانمها!

و اخمهايش توي هم رفت‌. فروشنده گفت‌: چه فرقي مي‌كنه.

دختر با ناراحتي گفت‌: ولي من براي‌...

و ادكلن را گذاشت روي پيشخوان و از مغازه بيرون رفت‌.

***

مرد گفت‌: چه ادكلن خوش بويي‌!

دختر با لبخند گفت‌: تازه خريدم‌.

و گوشة روسري را دور انگشتش پيچيد.  

 

17/2/83

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:5  توسط سکینه محمدی  | 

 

این روزها گوشم پر است از حرف مردم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:35  توسط سکینه محمدی  |