تبليغاتX
یک فنجان چای تلخ
داستان کوتاه
 

امشب هم مثل شب های قبل است. کز کرده ام گوشه ی اتاق و پاهایم را جمع کرده ام توی شکمم و خیره شده ام به در. رو به روی در نشسته ام، اما احساس امنیت ندارم. فکر می کنم در را باز می کند و می آید داخل اتاق. صدای پاهایش را می شنوم. واضح ترین صدایی است که به گوشم می رسد. پنج قدم دیگر که بردارد می رسد پشت در اتاقم.

یک، دو، سه، چهار، پنج

قلبم تند تند می زند. اگر موقع قفل کردن در، دستم لرزیده باشد و در قفل نشده باشد؟ دستگیره در را می گیرد. به سمت پایین می کشد. در باز نمی شود. در قفل است. «خدایا شکرت.» چند بار دیگر دستگیره در را بالا و پایین می کند. قلبم تند تند می زند. اگر در باز شود؟ قلبم تند تند می زند. گلویم خشک شده است. چشم هایم گشاد شده اند و به در خیره مانده ام. با مشت محکم می کوبد به در. «لعنتی در را باز کن.» پاهایم را بیشتر جمع می کنم توی شکمم. خودم را مچاله تر می کنم. پشتم را به دیوار فشار می دهم. محکم تر می کوبد به در. دو دستش را مشت کرده و می کوبد.« در را باز کن.»

پشتم را بیشتر فشار می دهم به دیوار. چه خوب می شد اگر می رفتم داخل دیوار و ناپدید می شدم.

چند بار دیگر دستگیره در را بالا و پایین می کند. در قفل است. با لگد محکم می کوبد به در. «اگر در را بشکند؟» دست هایم عرق کرده اند. اشک از چشم هایم جاری می شود. با مشت و لگد می کوبد به در. خسته شده است. این را از شدت ضربه هایش می فهمم. تا ده که بشمارم از نفس می افتد و می رود اتاقش.

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده!

با لگد، ضربه ی آخر را به در اتاق می زند و می رود.

قلبم هم چنان تند می زند. دست هایم را که عرق کرده اند می مالم به هم و آهسته بلند می شوم. پشتم چسبیده به دیوار و عرق سردی کرده است. به طرف در می روم. گوشم را می چسبانم به در. صدای نفس هایش را می شنوم. هنوز نرفته است. پشت در اتاق است. امشب حالش بدتر از شب های قبل است. می فهمم.

پشت در اتاق می ایستم و گوشم را می چسبانم به در. صدای خس خس سینه اش را می شنوم. بلند می شود. صدای قدم هایش بلند تر از همیشه در گوشم می پیچد.

پنج قدم که بردارد می رسد به در اتاقش. کلید را می اندازد. در را باز می کند. لامپ اتاق را روشن می کند. خودش را به تخت می رساند و ولو می شود روی تخت و با چشم های از حدقه در آمده زل می زند به سقف، تا خوابش ببرد.

لامپ اتاق را روشن نکرده است. لامپ را که روشن کند، نورش می افتد توی اتاقم. امشب حالش بدتر از شب های دیگر است.  صدای فریادش بلند می شود. با مشت می کوبد به دیوار.

تاپ، تاپ، تاپ

ضربان قلبم تند تر می شود.

فریاد هایش به ضجه تبدیل می شود. محکم تر می کوبد به دیوار. ضجه هایش آرام آرام تبدیل می شود به هق هق. بلند بلند گریه می کند.

گریه اش قبلم را می لرزاند. دست و پایم سست می شوند. می نشینم کنار در. اشک هایم ناخوادگاه می ریزند.

در اتاق را باز می کنم. پنج قدم که بردارم می رسم پشت در اتاقش. در اتاق باز است. افتاده است روی تخت. پتو را کشیده است روی صورتش. هق هق گریه اش کل بدنش را می لرزاند. کنارش دراز می کشم. پتو را از روی صورتش کنار می زنم. صورتش خیس خیس است. بغلش می کنم. به صورتش خیره می شوم. به خودم می گویم این همان مردی است که دوستش داری. اشک هایش را پاک می کنم. چشم هایش را که بسته است می بوسم و محکم تر در آغوشش می گیرم.

 

24/12/90

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 14:2  توسط سکینه محمدی  | 

 

زمین آن قدر سرد است که اگر پایت را بگذاری روی آن، یخ خواهد زد.

 نوک انگشتان پایش کرخت شده اند.

 برف هم چنان می بارد. از دیشب که شروع کرده است به باریدن تا امشب، یک ریز باریده است. «آسمان هم آن قدر دلش پر است که فکر نمی کنم به این زودی ها عقده ی دلش خالی شود.» نوک انگشتان پایم بی حس شده اند. در اتاق را باز می کنم. دوباره پناه آورده ام به اتاق سرد و تاریک خودم. انگشتان پایم را حس نمی کنم. لباس هایم را عوض می کنم و پناه می برم به کرسی ای که وسط اتاق عیار شده است. پایم را دراز می کنم و می گذارم وسط کرسی، درست زیر لامپ دو صدی که آویزان شده است از وسط آن. هیچ گرمایی را احساس نمی کنم. جوراب هایم را که نم دارند در می آورم و پایم را می چسبانم به لامپ. «هیچ گرما ندارد انگار این لامپ» نوک انگشتان پایم می سوزند، تیر می کشند از سرما. لحاف را می کشم روی سرم و به نور لامپ خیره می شوم. پاهایم کم کم گرم می آیند. پایم را که چسبانده ام به لامپ پایین می آورم و می گذارم روی پتویی که زیر کرسی پهن کرده ام.

نوک انگشتان پایش را دیگر احساس نمی کند. دستانش را می گیرد جلوی دهانش و ها می کند. دست هایش که از سرما قرمز و کبود شده اند، کمی گرم می آیند.

کاش می توانستم تمام بدنم را مچاله کنم و ببرم زیر کرسی. در مرکز گرما، درست زیر لامپ. پشتم تیر می کشد از سرما. «خدایا کی این برف لعنتی بند میاد؟» سرم را از زیر لحاف کرسی بیرون می آورم. اتاق سرد سرد است.  نفس که می کشم از دهانم بخار می آید بیرون. سرم را دوباره می برم زیر لحاف کرسی. این جا گرم تر است. سرم را می گذارم روی لبه ی کرسی. بدنم کم کم گرم می شود و چشم هایم روی هم می رود.

دویده بودم روی برف ها، پا برهنه، کفش ندارم. سرپایی های قرمزی را که مادرم برایم خریده بود کجا گذاشته بودم؟ نوک انگشتان پایم یخ کرده اند. بی حس شده اند.می دوم روی برف ها. پایم لیز می خورد. با صورت می افتم توی برف ها. صورتم یخ می زند. دست هایم از سرما قرمز شده اند.می آورمشان بالا جلوی دهانم، ها می کنم. هیچ نفس گرمی بیرون نمی شود. محکم تر ها می کنم توی دست هایم که چسبانده ام به صورتم. یخ زده ام انگار.

می پرم از خواب.نور لامپ می خورد توی چشمم. اشک سرازیر می شود از چشم هایم. زیر کرسی گرم است.به انگشتان پایم نگاه می کنم که در زیر لامپ  داغ آمده اند.آن ها را کمی آن طرف تر از لامپ دراز می کنم. این کابوس های لعنتی امانم را بریده اند. رهایم نمی کنند. باید بلند شوم. کتری را آب کنم و کمی چای برای خودم درست کنم. سرم را از زیر لحاف که بیرون می آورم هوای سرد می خورد به صورتم. تمام بدنم را لرزه می گیرد. لحاف را می کشم بالا تا روی شانه هایم و تکیه می دهم به پشتی. نفس های عمیق می کشم و بازدمم را می دهم بیرون و خیره می شوم به بخاری که از  دهانم بیرون می آید.

دخترک با سرپایی های قرمزم در داخل برف ها می دود. دست هایش را گرفته زیر بغلش و تند تند می دود. موهای ژولیده اش پوشیده از برف است. می دوم طرفش. هلش می دهم. می افتد روی برف ها. لیز می خورم. می افتم رویش. پاهایش زیر سنگینی بدنم صدا می دهند. با صورت افتاده است روی برف ها. سرپایی ها را در می آورم از پاهایی که سرخ شده اند، کبود شده اند از سرما. خون فواره می زند از پاهایی که افتاده اند روی برف. سرم را بالا می آورم. همه جا سرخ است. بوی خون می پیچد توی دماغم.

دخترک بلند می شود. پاهایش نیست. با کمر خودش را می کشد روی برف ها. می آید طرفم. چند قدم عقب می روم. دخترک تندتر می آید به طرفم. می دوم. از کوچه که بیرون می آیم، پشت سرم را نگاه می کنم. دخترک نیست. برف ها سفیدند. آن قدر سفید که چشمم را می زنند. به دست هایم نگاه می کنم. پاهای دخترک را گرفته بودم و دویده بودم. جیغ می زنم. پاها را پرت می کنم. پاها می افتند داخل جوی آب. دست هایم کبود شده اند. سینه ام می سوزد. نفس که می کشم هوای سرد ریه ام را می سوزاند. گلویم خشک شده و می سوزد.

چشم هایم را باز می کنم. داخل اتاق هستم، زیر کرسی. گلویم خشک شده است و می سوزد.

 

1/12/90

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 10:9  توسط سکینه محمدی  | 

 « چرا گوشی ت رو بر نمی داشتی؟ »

مرد که زیپ شلوارش را بالا می کشید، گفت :« اتاق نبودم.»

« کجا بودی؟ »

« اتاق کناری، پیش همکارم. »

و به زن که سگگ  سوتین اش را می بست، چشمک زد.

« برای چی؟ »

« برای امضای یکی از پرونده ها. »

« چرا نفس نفس می زنی؟ »

« صدای گوشیم رو شنیدم  تند تند آمدم. »

« امشب زودتر بیا خانه، مهمان داریم. »

« باشه عزیزم. سعی می کنم زودتر بیام. »

« کاری نداری؟ »

« نه. مواظب خودت باش.»



90/4/27


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 14:8  توسط سکینه محمدی  | 

هر روزراس ساعت دو از خانه بیرون می آمد.از خانه تا ایستگاه اتوبوس پانزده دقیقه راه بود. اگر خیلی آهسته می رفت پانزده دقیقه در راه بود واگرتندهم قدم برمی داشت پانزده دقیقه طول می کشید تا از خانه به ایستگاه اتوبوس برسد.برای خودش هم بسیار جای تعجب داشت، هر بار که زمان گرفته بود پانزده دقیقه در راه بود. چه تند می رفت و چه آهسته، برای همین همیشه آهسته می رفت و سعی می کرد که از کنار دیوار که سایه داشت حرکت کند.

در ایستگاه، اگر به اتویوس اول می رسید چهل دقیقه طول می کشید تا به محل کارش برسد. و اگر اتوبوس قبل از رسیدن او به ایستگاه، می رفت پنجاه دقیقه طول می کشید تا به محل کارش برسد. اما برای او چندان فرقی نداشت که به اتوبوس اول برسد یا به اتوبوس دوم، چون همیشه طوری برنامه ریزی می کرد که حداقل بیست ذقیقه زودتر از ساعت چهار به محل کارش برسد و تا زمان رسمی شروع کار، پشت میزش می نشست. کاغذهایی را که روی میزش بود مرتب می کرد. یکی از برگه ها را بر می داشت، چهار لا می کرد و خودش را با آن باد می زد تا از گرمای صورتش کم شود. بطری آبی را که از روز قبل در یخچال محل کارش گذاشته بود می آورد و روی میز می گذاشت و جرعه جرعه آب سرد را می خورد و به در ورودی خیره می شد.

اولین نفری که داخل دفتر می آمد آبدارچی شرکت بود، با یک عدد روزنامه عصر آن روز و صورت عرق کرده و چشم های سرخ. همیشه سرش را برای او تکان می داد و داخل آشپرخانه می شد، بدون هیچ حرفی. خیلی وقت بود که صدای آبدارچی را نشنیده بود. حتی بعضی وقت ها با خودش فکر کرده بود که آبدارچی شان لال است که حرف نمی زند.

پنج دقیقه بعد، خانم همکارش می آمد داخل دفتر با بادبزن صورتی ای که دستش بود. به او لبخند می زد و همیشه از گرمی هوا گله می کرد.عینک آفتابی اش را داخل کیفش می گذاشت و به اتاق کارش می رفت.

ده دقیقه، بعد رییسش  می آمد. با او خوش و بشی می کرد و داخل اتاق مدیریت می رفت که رو به روی میز کارش یود.

 

امروز تصمیم گرفت که راس ساعت دو از خانه بیرون نیاید. ساعت مچی اش را که همیشه دستش بود در آورد و روی طاقچه گذاشت. ساعت دو و سی دقیقه از خانه بیرون آمد. آهسته آهسته از کنار دیوار به طرف ایستگاه رفت. اتوبوس اول رفته بود. اتوبوس دوم که آمد سوار نشد. ده دقیقه بعد اتوبوس سوم آمد. سوار شد و مثل همبشه روی صندلی اول نشست و پنجره را تا آخر باز کرد.

ایستگاه آخر که پیاده شد تاکسی نگرفت. تصمیم گرفت قدم زنان از داخل پارک به طرف دفتر کارش برود. بوی گل ها تمام فضای پارک را پر کرده بود. نفس عمیقی کشید تا بوی گل ها را به درون ریه هایش بکشد.هر روز آن قدر عجله داشت که اصلا یادش می رفت پارکی هم سر راهش قرار دارد که پر است از گل های خوش بو.

به دفتر کارش که رسید طبق عادت همیشگی دست چپش را بالا نیاورد تا ساعت را ببیند. از پله های دفتر بالا رفت و پشت میز کارش نشست. کاغذهای روی میزش را مرتب کرد، کاغذی را چهار لا کرد و خودش را با آن باد زد. بطری  آب را از داخل یخچال  آورد و روی میزش گذاشت و جرعه جرعه آب سرد را خورد و به در ورودی خیره شد.

اولین نفری که داخل دفتر شد آبدارچی شان بود با روزنامه ی عصر آن روز و صورت عرق کرده و چشم های سرخ. سرش را تکان داد و داخل آشپرخانه رفت، بدون هیچ حرفی.

پنج دقیقه بعد، خانم همکارش آمد با بادبزن صورتی ای که دستش بود و از گرمی هوا گله داشت. عینک آفتابی اش را داخل کیفش گذاشت و به طرف اتاق کارش رفت.

ده دقیقه بعد، رییسش آمد. با او خوش و بشی کرد و به طرف اتاق مدیریت رفت.

 با چشم رییسش را تعقیب کرد و یواشکی ساعت دیواری ای را که درست روبه رویش، داخل اتاق مدیریت بود، نگاه کرد که ساعت چهار عصر را نشان می داد.

 



23 /4/ 1390



+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 11:52  توسط سکینه محمدی  | 

 

زن روبروي آينه مي‌نشيند و مرد را در آينه مي‌بيند كه طاقباز خوابيده است و دهانش باز مانده‌. زن احساس مي‌كند كه هيچ حسي نسبت به مرد ندارد. حتي همان احساس نفرتي كه در اوايل زندگي او را وادار مي‌كرد كه دهانش را كج كند، ابروهايش را درهم بكشد و هرچه فحش بلد بود، تند تند توي ذهنش به مرد بگويد و با مشت محكم بزند توي صورت مرد و بعد بلند بلند بخندد، آن قدر بخندد كه اشك توي چشمهايش جمع شود، صدايش بگيرد و از خنده بميرد.

............

مرد با چشمهايي نيمه‌باز به زن نگاه مي‌كند كه پشت به او، روبروي آينه نشسته است و زل زده است به چشمهايش در آينه و مدام رژ را در دستهايش مي‌چرخاند، انگار كه اصلاً حواسش توي اتاق نيست‌.

مرد هيچ حسي نسبت به زن نداشت‌. حتي وقتي مادرش گفته بود: او دختر خوبي است خوشگل‌، كاري و سالم‌. هيچ نگفته بود و به مادرش نگاه كرده بود و ديده بود كه خواهرش كِل زده بود و دويده بود توي حياط و برادرش به او نگاه كرده بود با پوزخندي و شكلات پسرش را گرفته بود تا برايش باز كند.

و مادرش بود كه به تقلا افتاده بود و همان طور كه گفته بود يك ماه نشده دست دختر را توي دست او گذاشته بود. و مرد زندگي‌اش را آغاز كرده بود بدون هيچ حسي نسبت به زن‌.

زن بلند مي‌شود، به آشپزخانه مي‌رود. زير كتري را روشن مي‌كند و به عكس خودش و مرد نگاه مي‌كند كه مي‌خندند. خنده‌اي نه از روي خوشحالي‌، تنها براي اينكه گفته باشند «سيب‌» و دهانشان باز باشد. فقط و فقط براي اينكه بعدها بچه‌هايشان بگويند: پدر و مادر عاشق هم بودند. خيلي خوشبخت بودند.

..........

مرد پاهايش را جمع مي‌كند توي شكمش و چشمهايش را مي‌بندد. مرد وقتي تنها مي‌شد احساس راحتي بيشتري مي‌كرد. هر كاري كه دلش مي‌خواست انجام مي‌داد و همه چيز را به هم مي‌ريخت‌.

كتابهاي زن را از داخل قفسه برمي‌داشت‌، آنها را ورق مي‌زد و به عكسهايش نگاه مي‌كرد و آنها را پرت مي‌كرد وسط اتاق و داد مي‌زد: آخر مگر بيكاري زن‌! يك ذره عقل توي كله‌ات نيست‌. و مي‌خنديد.

اما وقتي كه زن توي اتاق بود مرد به طرف قفسة كتابها مي‌رفت‌. كتابي را برمي‌داشت ورق مي‌زد و مي‌گفت‌: چه مخي داري تو! چه حوصله‌اي‌، آفرين‌!

و كتابهارا همان طور مرتب توي قفسه مي‌گذاشت‌.

..........

زن چاي را دم مي‌كند و طبق عادت هميشگي دو استكان برمي‌دارد و آنها را با دستمال تميز مي‌كند و روي ميز مي‌گذارد.

مادرش هميشه گفته بود: دختر بايد تميز كار كند. همه چيز را مرتب كند و قبل از اينكه مردش چيزي بگويد غذايش را آماده كند تا شوهرش از او راضي باشد.

و زن هميشه قبل از آمدن مرد به آشپزخانه‌، ميز را آماده مي‌كرد و منتظر مرد مي‌شد حتي همان اوايل زندگي كه از مرد متنفر بود.

...........

مرد با صداي باز شدن در، بيدار مي‌شود و به زن نگاه مي‌كند كه روبروي آينه مي‌نشيند. مرد به موهاي بور زن نگاه مي‌كند كه فرهاي ريز دارد و ياد حرف همكارش مي‌افتد كه گفته بود: من از زنهايي كه موهاي بور دارند خوشم مي‌آيد با فرهاي ريز.

و او به ياد موهاي زنش افتاده بود و فكر كرده بود كه اگر زنش با او ازدواج مي‌كرد حتماً عاشق هم مي‌شدند و از زن بدش آمد با آن موهاي بور و فرهاي ريز.

و شب كه آمده بود خانه‌، به زن نگاه نكرده بود. شام نخورده بود و توي هال خوابيده بود.

مرد مگسي را كه روي صورتش نشسته است با دست مي‌پراند و به زن كه خط لب مي‌كشيد نگاه مي‌كند و خميازة بلندي مي‌كشد.

..........

زن يكه‌اي مي‌خورد و به مرد نگاه مي‌كند و مي‌گويد: بيدار شدي‌؟

و سعي مي‌كند لبخند بزند ولي فقط لبهايش از هم باز مي‌شود و دوباره مشغول كار خودش مي‌شود و فكر مي‌كند كه وقتي مرد از خواب بلند مي‌شود چمشهايش درشت‌تر و قشنگ‌تر مي‌شود ولي پيرتر به نظر مي‌رسد.

مرد پتو را كه مچاله شده و كناري افتاه با پا روي زمين مي‌اندازد. روي تخت مي‌نشيند و به زن كه در حال ريمل زدن است نگاه مي‌كند و مي‌گويد: كولر را روشن كن‌.

زن كه همچنان مشغول كار خودش است مي‌گويد: هوا كه گرم نيست ولي پنجره را باز مي‌كنم كه هواي اتاق هم عوض شود.

مرد ناخودآگاه ابروهايش درهم مي‌رود و با صداي كلفتي مي‌گويد: گفتم كولر را روشن كن‌!

........ 

زن ريمل را پرت مي‌كند روي ميز و بلند مي‌شود. كولر را روشن مي‌كند و به مرد كه دوباره دراز كشيده نگاه مي‌كند و احساس مي‌كند كه از مرد متنفر است و دلش مي‌خواهد كه با مشت بزند توي صورت مرد.

..........

مرد به پنجرة بسته نگاه مي‌كند و با خودش مي‌گويد: كاش پنجره را باز مي‌كرد ولي نه‌! دختر خوبي است‌. از من حرف شنوي دارد.

و احساس مي‌كند كه زن را دوست دارد و چشمهايش را روي هم مي‌گذارد.

 

 

۸۲/۴/۱۳

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 16:4  توسط سکینه محمدی  | 

 

 سیما دخترک را گرفته بود بغلش و پله ها را تیز تیز بالا می شد. در پاگرد اول ایستاد. نگاهی به صورت بی تفاوت دخترک انداخت و روی پله ی اخر نشست. نفس نفس می زد.  خاله اش کنار دیگ بزرگ برنج نشسته بود و چادر رنگی را دور کمرش گره زده بود. سیما دخترک را روی پاهایش نشاند و گفت : هنوز غذا را نکشیدید؟

خاله اش به بالا پاگرد دوم اشاره کرد و گفت :هنوز دستور نرسیده.

و  خندید.

- مهمان ها کلگی شان امدند؟!

خاله شانه هایش را بالا انداخت و گفت : از مادرت پرسان کن.

سیما به بالا نگاه کرد و لبخند به لبش نشست. مادرش چادر را دور کمرش بسته بود و دیگ قورمه را شور می داد. و کنارش هم جواد ایستاده بود. هفته ی پیش جشن نامزدی شان بود. پدرش بعد از نامزدی دعوتی گرفته بود و برادر هایش را دعوت کرده بود. « باید این قهر چند ساله را از بین ببریم.»

پری هم امده بود. چه قدر تغییر کرده بود. اما او سیما را شناخته بود در همان نگاه اول.

- مگر چند سال همدیگر را ندیدیم؟

 - شاید پانزده سال.

و هر دو خندیده بودند.

جاکلیدی که دست دخترک بود روی زمین افتاد و صدای گریه اش بلند شد. سیما جا کلیدی را برداشت و  دست دخترک داد و گفت : چه جیغ های بلندی می کشد.

خاله اش کومه های دخترک را کشید و گفت :نام خدا. چه قدر هم مقبول است.

سیما بلند شد. دخترک را بغل کرد و پله ها را تیز تیزبالا شد و کنار جواد ایستاد. جواد سرش پایین بود و به سنگ های پله خیره شده بود. سیما با لبخند به جواد نگاه کرد و دخترک را در بغلش تکان تکان داد و  به طرف پاگرد اول اشاره کرد.

« فکرش کجاست؟»

از پله ی اول که تا شد دخترک شروع کرد به جیغ زدن.

- سیما این کیه؟

سیما لبخند روی لبش نشست و گفت : اگر گفتی ؟

جواد نگاهی به صورت دخترک کرد و گفت : بچه ی تو که نیست؟

سیما سرش را پایین انداخت و گفت : خوب معلومه که نیست.

جواد به صورت دخترک سیل کرد. نگاه دخترک خیلی اشنا بود. همان نگاه و همان معصومیتی که سال ها پیش دل جواد را در حیاط خانه شان لرزانده بود و رفته بود.

جواد آهی کشید و گفت : نمی دانم. بچه ی کیه؟

سیما دخترک را روی دستش جابه جا کرد و گفت : دختر پری.

جواد با شنیدن نام پری بغض کرد و نگاهی دوباره به دخترک انداخت.

« همان نگاه ! همان چشم ها! »

دخترک را از سیما گرفت . کومه اش را ماچ کرد و گفت : سلام پری کوچولو.

سیما خندید و گفت : نی. نام مادرش پری است.

- چه فرق می کنه؟

و چشمکی به سیما زد.

 

 

۸۹/۶/۲۱

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 19:35  توسط سکینه محمدی  | 

 

سي و پنج نفر بودند يا سي و شش نفر.

پشت سر هم در رديفهاي مرتب چهار نفري پشت سر تابوت حركت مي‌كردند. سرها را بالا گرفته بودند و به روبرويشان نگاه مي‌كردند. لباسهاي يك دست مشكي پوشيده بودند. مردها كت و شلوار مشكي با كراواتهاي مشكي و زنها تورهاي مشكي و دستكشهاي توري مشكي‌، به دنبال تابوت مي‌رفتند.

سي و پنج نفر بودند يا سي و شش نفر كه تابوت را همراهي مي‌كردند بدون هيچ اشكي‌، شيوني يا فريادي‌، در صفهاي منظم‌.

زنها در رديفهاي اول بودند، سرتا پا مشكي با آرايشهاي تيره و بيشتر مشكي‌، رژ تيره زده بودند با خط لب مشكي و بيشتر سياه در چهره‌هايشان نمود داشت و چه موزون راه مي‌رفتند با فاصلة يك متري از تابوت و تورهاي مشكي بر روي صورت‌.

مردها بيشتر بودند و پشت سر زنها، آرام مي‌آمدند و نه حرفي بود و نه اشكي و نه حتي مويه‌اي‌.

تابوت را روي زمين گذاشتند و زنها دور تا دور تابوت ايستادند و به تابوت مشكي زل زدند. مردي كه تمام سياه پوش نبود، و كراوات قرمز زده بود. گلهاي مشكي را به زنها داد و در تابوت را برداشتند.

زنها با تورهاي مشكي و آرايشهاي تيره‌، گلهاي مشكي را پر پر كردند و اطراف تابوت انداختند و به جنازه نگاه كردند كه سر تا سفيد پوشانده بودندش و رژ صورتي روشن به لبهايش زده بودند و بدون هيچ اشكي و گريه‌اي عقب رفتند و مردها آمدند و گلهاي مشكي را پرپر كردند.

مرد كراوات قرمز، شيرينهاي مشكي را بين زنها و مردها گرداند و درِ تابوت را گذاشتند و تابوت مشكي را درون قبري كه از قبل ـ خيلي قبل حدود پنج سال پيش ـ كنده بودند گذاشتند و زنها با دستكشهاي مشكي خاك ريختند، بدون هيچ اشكي‌.

سي و پنج نفر بودند يا سي و شش نفر كه در صفهاي منظم چهارتايي به طرف بيرون قبرستان مي‌رفتند.

سي و پنج نفر مشكي پوش و يكي با كراوات قرمز كه آخر از همه تنها مي‌آمد و مسئول انجام مراسم بود.

..........

سي و پنج نفر با لباسهاي مشكي‌، دور تا دور ميز شام مي‌خوردند، در سكوتي عجيب و مرد كراوات قرمز روبان مشكي را در گوشة قاب عكس جنازه نصب كرد و اطلاعيه‌اي را رو به عزاداران خواند:

«با تشكر از خانمها و آقاياني كه در مراسم شركت كردند، تقاضا مي‌شود فردا صبح لباسها را تحويل دهند و دستمزد خود را دريافت كنند.»

 

 

۸۲/۳/۲۷

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 15:46  توسط سکینه محمدی  | 

 

- آقا می شود بقیه ی جعبه هایتان را هم ببینم؟

فروشنده چهار تا جعبه ای را که روی پیش خوان است بر می دارد و می گوید: از این ها پسند نشد؟

- این یکی  قشنگ هست اما یک کم تنگه!

فروشنده نگاهی به دختر می اندازد و می گوید : نه تنگ نیست. دست شما عادت ندارد. یک مدت که بگذرد خوب می شود.

دختر می گوید : نه. تنگ است!

فروشنده دو تا جعبه ی دیگر را از داخل پیشخوان بیرون می آورد و می گوید : شما پسند بکنید اندازه اش را درست می کنیم.

و به پسر که کنار مادرش ایستاده نگاه می کند.

- آقا داماد شما هم  نظر بده.

- هر چی خانم بپسنده درست است.

و خمیازه ی بلندی می کشد.

دختر به حلقه ای که دستش است نگاه می کند و سعی می کند آن را از انگشتش بیرون بیاورد.

فروشنده می گوید : خوب عروس خانم همین خوب است؟

دختر  انگشتش  را خیس می کند و حلقه را به سختی بیرون می آورد و چیزی نمی گوید.

پسر به ساعتش نگاه می کند و ابروهایش در هم می رود. با اشاره ی دست ساعت را به مادرش نشان می دهد. زن کنار دختر می رود و می گوید : عروس خانم انتخاب نکردی هنوز . شب شد. مهمان ها  توی خانه منتظر هستند. 

دختر چادرش را روی سرش مرتب می کند و می گوید : باشه.

« امروز روز من است. تا هر وقت دلم بخواهد می گردم تا حلقه ی دلخواهم را پیدا کنم. »

و به حلقه های داخل جعبه نگاه می کند.

 

 

۸۹/۴/۲۸

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 20:32  توسط سکینه محمدی  | 

 

 کتاب را برمی دارد. مدت ها بود که دنبالش می گشت. دوست داشت آن را بخواند. صفحه ی اول کتاب را باز می کند و شروع به خواندن می کند. جمله هایش او را شیفته می کنند. احساس خوبی دارد. یک حس خوشایند.

- می توانم کمکتان کنم؟

سرش را از روی کتاب بلند می کند و به فروشنده نگاه می کند.

- دنبال یک کتاب می گردم.

- اسمش چیه؟ شاید بتوانم کمکتان کنم.

به کتابی که دستش است نگاه می کند و می گوید : خودم می بینم. ممنون.

کتاب رامی بندد و به قیمت روی جلد آن نگاه می کند. گران تر از آن چیزی است که فکرش را می کرد. کیف پولش را نگاه می کند. داخل آن فقط بلیط اتوبوسی است که باید با آن به خانه برمی گشت. کتاب را سر جایش می گذارد و به فروشنده که همچنان نگاهش می کند ، لبخند می زند.

سرش را پایین می اندازد و به آرامی از کتاب فروشی بیرون می آید.

 

 

۸۹/۴/۷

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 22:26  توسط سکینه محمدی  | 

 

پیرمرد که سرفه های خشکی می کرد روی پله ی مغازه ای می نشیند و عصایش را به دیوار تکیه می دهد. دستمال سفید گلدوزی شده را از جیب کتش درمی آورد و جلوی دهانش می گیرد. سینه اش می سوزد و خس خس صدا می دهد. چشم هایش پر از آب شده  و جایی را نمی بیند.

- بابو چی شده؟ حالت خوبه؟

پیرمرد سرش را بلند می کند و به دختر که رو به رویش ایستاده است نگاه می کند. دختر به چشم های آب زده ی پیرمرد نگاه می کند و لبخند می زند.

پیرمرد می گوید : ها بچیم . خوبم.

وسینه اش می سوزد و سرفه می کند.

دختر خس خس سینه ی پیرمرد را می شنود. چه قدر این صدا برایش آشنا است درست مثل صدایی که از سینه ی پدرکلانش می شنید.

دختر کیفش را روی شانه اش جا به جا می کند و به طرف مغازه ای که آن طرف خیابان است می رود.

پیرمرد آب چشمش را پاک می کند و دستی به سر کم مویش می کشد. سرش را عرق سردی پوشانده است.

دخترپاکت آب میوه را می گیرد طرف پیرمرد و می گوید : بگیر بابو.

پیرمرد به صورت خندان دختر نگاه می کند و می گوید : دستت درد نکند.

و آب میوه را از دست دختر می گیرد. سینه اش خس خس صدا می دهد و گلویش خشک شده و می سوزد.

دختر به صورت پیرمرد که نگاه می کند یاد پدر کلانش می افتد که دو ماه پیش از دنیا رفته بود و او دلش برایش تنگ شده بود.

دختر کنار پیرمرد روی پله ی مغازه می نشیند و به صورت پر از چین و چروک پیرمرد نگاه می کند. پیرمرد به دختر نگاه می کند و می گوید : مکتب می ری؟

دختر سرش را تکان می دهد و می گوید : بله.

- صنف چند ؟

- کلاس پنجم.

- شاباز دختر.

- بابو بده بازش کنم بخوری.

و دستش را دراز می کند تا پاکت آب میوه را از پیرمرد بگیرد. پیرمرد می گوید : نه بچیم. می برم خانه.

دختر با تعجب به پیرمرد نگاه می کند.

پیرمرد دستش را می کشد روی سرش و می گوید : یک مامه دارم در خانه. تنها خورده نمی تانم.

و به صورت دختر لبخند می زند.

 

 

۸۹/۳/۱۶

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 17:26  توسط سکینه محمدی  |